قالب وردپرس درنا توس
خانه / بهداشت و سلامت / گوش کن، یکی داره حرف میزنه (داستان)

گوش کن، یکی داره حرف میزنه (داستان)

ندا ذوقی

آقای مولودی سرش را بلند کرد، به مریم نگاه کرد و گفت بشین بگم برات چایی بیارن و صدا کرد سادات خانم یه چایی بیار و ادامه داد چه قدر ابزار کار و باقی هزینه ها میشه ؟ مریم نشست و گفت ابزار رو هم خودم بگیرم ؟ آقای مولودی تسبیح را دور دستش چرخاند و گفت نه بگو چی لازم داری خودم میگیرم. مریم نگاهی به تسبیح کرد و گفت پس اجازه بدید اول طرح رو بکشم بعد درباره هزینه و ابزار حرف بزنیم. آقای مولودی گفت باشه، خوبه. مریم یک متر لازم داشت برای اندازه گیری و آقای مولودی هم کشوی میزش را باز کرده بود و یک متر گذاشته بود روی میز و ادامه داده بود صبر کن نماز تموم شه بگم در صحن رو ببندن، بعد کارت رو شروع کن و مریم فکر کرده بود آقای مولودی اولین مردی است که نگاهی به اندام لاغر و نحیفش نینداخته و باتعجب نپرسیده، خانم آقا بزرگ شمائید؟

توی ضریح بوی گل و گلاب پیچیده بود، مریم اول از عطر گل گیج شده بود اما کم کم عادت کرده بود، مثل عادتش به بوی رنگ. قوطیهای رنگ و قلموها را گذاشته بودند توی ضریح پای داربست. سعی کرد از لا به لای اسکناسها و سکه ها راهی پیدا کند تا روی آنها پا نگذارد اما نتوانست. با پا اسکناسها را کنار زد و فکر کرد بعضی از آنها آنقدر کهنه اند که اگر زیر پا بروند حتما پاره می شوند. به آقای مولودی گفته بود از هشت صبح شروع می کند تا چهار بعد از ظهر و آقای مولودی هم گفته بود باشه میگم در صحن رو تا چهار ببندن. در قوطیها را یکی یکی باز کرد و شروع کرد به ترکیب کردن رنگها با هم.

صدای در بلند شد و بعد هم صدای سادات خانم که گفت بیا، برات صبحانه آوردم. مریم از توی ضریح بیرون آمد و گفت ممنون ولی من صبحانه خوردم و سادات خانم اصرار کرد که الان چند ساعت از اون موقع میگذره بیا یه چایی بخور، یه وقت سرت گیج میره از اون بالا میافتی بعد هم سینی را گذاشت روی زمین و نشست کنار مریم و پرسید نمی ترسی میری بالای داربست؟ مریم خندید و گفت نه، ترس نداره. سادات خانم ادامه داد نقاشی رو کجا یاد گرفتی؟ و مریم گفت توی دانشگاه. انگار سوالهای سادات خانم تمامی نداشت و گفت مگه توی دانشگاه نقاشی هم یاد میدن؟ مریم گفت آره، یاد میدن، اما اصلا به آدم یاد نمیدن یه همچین چایی دم کنه. سادات خانم خندید و از جا بلند شد و گفت نوش جان.

آقای مولودی در صحن را باز کرد و رفت به طرف مریم و گفت اینجوری نمیشه مردم اعتراض می کنن چرا نمیزاریم بیان تو برای زیارت، برای همین گفتم بیان از توی ضریح یه پرده بکشن که وقتی میری تو در صحن رو هم باز بزاریم مردم بیان برای زیارت. سادات خانم با تردید گفت خب اگه در ضریح باز باشه که مردم هی میخوان برن توی ضریح و نمیزارن این خانم کارش رو انجام بده. آقای مولودی توجهی نکرد و رو به مرد همراهش گفت برو تو و دور تا دور ضریح رو بپوشون. مرد نگاهی کرد و گفت از بیرون هم میشه ها. آقای مولودی گفت میگم از توی ضریح پرده بکش، از بیرون باشه که سر یه هفته تیکه تیکه شده. مرد نگاهی به داخل ضریح کرد و کفشهایش را درآورد و داخل شد. اول دست به روی قبر کشید و بعد دست به روی صورتش برد و بعد دور تا دور ضریح را با پارچه سبز رنگ پوشاند و دوباره کنار قبر نشست و دستی به صورت کشید و آمد بیرون. آقای مولودی چهره مردد مریم را که دید در صحن را باز گذاشت و گفت هر وقت میری تو در ضریح رو هم ببند و مریم به این فکر می کرد که شاید بهتر بود مردم بدانند در هر طواف دور او هم می چرخند.

مریم در را بست و پا گذاشت روی میله ها و رفت بالا و قلمو را برداشت. اما فقط نگاه کرد، رنگ سبز پارچه انعکاس داشت و سقف هم سبز شده بود. نگاهی به قبر کرد که با ترمه پوشانده شده بود و فکر کرد از این به بعد باید رنگها را قبل از اینکه بیاید توی ضریح درست کند. در که بسته شده بود انگار جدا شده بود از آن تکه از زمین و فکر کرد نکند کسی فراموش کند من اینجایم، حالا بوی گل و گلاب بیشتر پیچیده بود توی فضا، می پیچید و سر میخورد و می رفت توی سرش. فراموش کرده بود توی ضریح یک امامزاده روی داربست نشسته تا سقفش را نقاشی کند، انگار رفته بود به سالها پیش، انگار بچه شده بود و پر چادر مادرش را گرفته بود تا توی شبستان مسجد گم نشود. اما بوی گل گیجش کرده بود و انگار گم شده بود و می دوید و صدا می کرد مامان، مامان …

صدای مویه زن را که شنید چشمهایش را باز کرد و دید هنوز با قلمو نشسته و زل زده به سقف. از لای پارچه سبز رنگ پائین را نگاه کرد. زن پای ضریح توی کنج نشسته بود و چادر را کشیده بود روی صورتش. مویه اش آرام بود اما سکوت صحن آن قدر سنگین بود که هر چه قدرهم در خودش جمع می شد باز صدایش به گوش می رسید. دائم تکرار می کرد ببخش، ببخش. مریم گر گرفته بود و انگار گوشهایش زنگ می زد، نمی خواست بشنود. به خودش گفت او نمی داند تو اینجایی وگرنه … صدای قلبش را می شنید و ترسید که نکند زن هم بشنود، اما بعد فکر کرد بهتر، بگذار بشنود بلکه دیگر نگوید. اما انگار زن نمی شنید که گفت: میترسم.

فکر کرد برود بیرون و خودش را نشان دهد اما سرجایش ماند. صدای مویه زن اوج گرفته بود و شانه هایش می لرزید و میان هق هق گریه، دائم طلب بخشش می کرد به خاطر کسی که انگار دیگر نبود و به ناگاه همانطور که مثل یک هجوم نابهنگام شروع به مویه کرده بود ساکت شد و مریم جنبشش را از پشت پرده و آن محفظه ی شیشه ای احساس کرد. زن ایستاده بود و این بار با صدای آهسته تری گفت : گناه من عشق بود. میدونی وقتی کسی رو میبینی و قلبت میتپه، گونه هات سرخ میشه، زبونت بند میاد و دلت غنج میره یعنی چی؟ ببخش که با عشق پا روی دلت گذاشتم، خب، تو اول عشق را به او دادی و من از وسط راه یکهو پریدم توی زندگیت. هر دوی ما عاشقش شدیم و او هر دوی ما را رها کرد. مریم هنوز سرجایش نشسته بود و داشت فکر می کرد باید برود بیرون و خودش را به زن نشان دهد یا اصلا همه ی حرفهای زن را ناشنیده بگیرد. او که اصلا زن را نمی شناخت، پس اهمیتی نداشت اگر همانجا می ماند. زن هم لابد بعد از گفتن حرفهایش می رفت و همه چیز تمام می شد. این که آخرین اعتراف نخواهد بود، لابد بعد از این تا پایان کارش دائم باید از این حرفها بشنود. اما، این زن انگار فرق داشت. یعنی زن داشت با او حرف می زد یا …

مطلب پیشنهادی

سکته‌ قلبی و مغزی در کمین بیماران دچار اختلال خواب

رئیس انجمن جراحان گوش،‌ گلو،‌ بینی و سر و گردن ایران، گفت: افرادی که دچار …